داستان پسرک و مترو

داسـتـان پـسـرک و مـتـرو

داستان پسرک و مترو| www.cafepatogh.ir

داستان پسرک و مترو

 پسرک و مترو

پسرك نوجوون تا حالا از محدوده ی محل خودش خارج نشده بود چون پدرش اجازه نمی داد.یكی از آرزوهاش سوار شدن به مترو بود.با اینكه خونشون نزدیك ایستگاه مترو بود ولی به خاطر اینكه از پدرش اجازه نداشت  تا حالا سوار مترو نشده بود.بعضی از دوستاش كه سوار مترو شده بودند با آب وتاب براش تعریف می كردند واون هرروز مشتاقتر میشد.البته گاهی اوقات بلیطی میخرید وداخل ایستگاه رو یه دیدی میزد ..از پله برقی ها بالا وپایین می رفت ولی هیجوقت سوار نمیشد .

بالاخره یه روز تعطیل صبح اشتیاقش به قولی كه به پدرش داده بود غلبه كرد …بلیطی خرید وسوار مترو شد

همه جیز براش جالب بود قطار به هر ایستگاه كه میرسید سریع بیرون می رفت ویه نگاهی به ایستگاه مینداخت ودوباره سوار میشد.واگن های قطار مترو به هم راه داشت واو چند بار از اول قطار به آخرش رفت ویرگشت.

از دوستاش چیزایی راجع به میدون ولی عصر وسینما ها ومغازهای اونجا شنیده بود وخیلی دوست داشت اونجارو ببینه.دوستاش گفته بودند اگه ایستگاه هفت تیر پیاده بشی میتونی به ولی عصر بری..بلند گوی قطار اعلام كرد ..ایستگاه هفت تیر..

یه دلش میگفت تا آخرین ایستگاه بره ودوباره به جایی كه سوار شده بود برگرده ویه دلش میگفت حالا كه به هفت تیر رسیدی ..حیف نیست ولی عصر ندیده بر گردم…زود برم وبرگردم

بالا خره در ایستگاه  هفت تیر پیاده شد.وقتی از پله های ایستگاه بالا اومد وپا به میدون گذاشت تا چند دقیقه محو میدون وساختمونهای دور وبرش بود…چیزی كه خیلی براش جالب بود تلویزیون بزرگ نصب شده در میدون بود ..چند دقیقه ای هم محو اون تلویزیون بود.از مردم محل ایستگاه اتوبوسهای میدون ولی عصر رو پرسید وسوار شد.تو میدون از اتوبوس پیاده شد.سینمای دور میدون جذبش كرد.عكسهای مربوط به فیلم رو تماشا كرد تصمیم گرفت همون موقع به سینما بره  ولی پشیمون شد با خودش گفت اول برم مغازه ها رو دید بزنم وبعد بیام…تا حالا اینهمه مغازه توی یك خیابون ندیده بود..جلوی هر مغازه هفت هشت دقیقه ای می ایستاد ومحو تماشای ویترین میشد.گذشت زمان دیگه براش معنا نداشت..انگار یادش رفته بود هیچوقت از یه ساعت بیشتر بیرون نمونده .گشتهاش كه تموم شد به طرف سینما رفت ولی ناگهان چشمش به ساعت وسط میدون افتاد.آه از نهادش بر اومد..خیلی دیر شده بود..سریعا دوباره به ایستگاه مترو هفت تیر برگشت .به طرف خونه براه افتادوقتی به سر كوچشون رسید دید پدر ومادرش وچند تا از همسایه ها در خونشون ایستاده بودند.با ترس ولرز به طرف خونه براه افتاد….مادر بطرفش دوید وبغلش كرد…تگاه بابا بد جوری غضبناك بود ..جلو همسایه ها چیزی بهش نگفت..دستش رو گرفت ووارد خونه شدند…..چند لحظه بعد صدای گریه پسرك بلند شد

نویسنده:اسماعیل تقوایی

Categories: ,

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *